))وسوسههای
ناکوک))
شخصيت ها :
آزاد : مرد – تقريباً 40ساله
ایشا : زن – سي ساله
صحنه اول
]پذیرایی
یک خانه[
|
ایشا : |
ببین ،ببین با
یه روز اختلاف تو شدی نوآمبری ،من دسامبری |
|
|
آزاد : |
بیخیالِ سال و
ماه و روز و ساعت و ... برات روشن کنم؟ |
|
|
|
] آزاد سیگار تعارف میکند[ |
|
|
ایشا : |
نوچ!نوچ! پیف! |
|
|
آزاد : |
میبینم خانوم
کوچولو از...طفره میرن! |
|
|
ایشا : |
نه دیگه ، باید
ترک کنم.یعنی کم ...حداقل! |
|
|
آزاد : |
هووم.باز آخرِ
شبی فکتهای انقلابی خانوم گل کرد. |
|
|
ایشا : |
اِ ، توکه نمیدونی
چه خبره! |
|
|
آزاد : |
حالا بیا
یه" سیگار دوره همی "بکشیم و بخوابیم تا ... |
|
|
ایشا : |
نوچ!نوچ
!..."سیگار دوره همی" بی دوره همی! خواب بی خواب ،اصلاً آزاد بی آزاد! |
|
|
آزاد : |
بّه !درجه
لوسیت کم شده؟!بفرمایید. |
|
|
|
] آزاد آغوش میگشاید[ |
|
|
ایشا : |
نه !با یه
اسپرانتو چطوری؟ |
|
|
|
]به ساعتش اشاره
میکند[ |
|
|
آزاد : |
من فردا صبح !
...شما امر بفرمایید. |
|
|
ایشا : |
میریزی؟ |
|
|
|
] آزاد تعظیم کنان عقب عقب میرود و از صحنه خارج میشود[ |
|
|
ایشا : |
خرفتِ کوچولو
اگه بدونی چه خبره ، وای! دیوونه چطور نفهمیدی هنوز ! آخه چی از این مهمتر ؟ |
|
|
|
] نیمه سیگار آزاد را بر میدارد. آزاد با دو فنجان باز
میگردد.[ |
|
|
آزاد : |
بّه !فکتهای
آخر شبیتون اّم که تو دقیقه دووم نمیآرّن ! |
|
|
ایشا : |
دیگه دورِه همی
و اسپرانتو و ... هووم ...نمیشه دست رد زد که ! |
|
|
آزاد : |
اذیت نکن ،
قهوه اسپرانتو ،نصفه شبی و وسطِ آذر ! باید یه خبرایی باشه ! نه؟!هنوز آنقدرا
خرفت نشدم. |
|
|
ایشا : |
خرفت! |
|
|
آزاد : |
دِ یا لله...! |
|
|
ایشا : |
اِ...اِ... |
|
|
آزاد : |
یعنی چی کّمه؟ |
|
|
|
] ایشا با دهان آهنگ میزند. سپس آزاد شروع به نواختن گیتار میکند.نور صحنه به تدریج کم و کمتر میشود.[ |
|
|
صحنه دوم ] پذیرایی ،صحنه کاملاً تاریک است . صدا از پشت صحنه
بالا میرود .صدای مشاجرۀ شدید آزاد و ایشا و شکسته شدن چیزی شنیده میشود.[ |
|
||
|
ایشا : |
بیمنطق |
|
|
آزاد : |
خود خواه |
|
|
ایشا : |
اصلاً میفهمی؟
نه تو هیچی نمیفهمی،همه چیت ظاهریه !محبتت !ناز و نوازشت !کارات ! منم یه
احمقِ... |
|
|
آزاد : |
بس کن! چته!
چرا داری همه چیو خراب میکنی؟! چرا آزارم میدی؟ |
|
|
ایشا : |
من آزارت میدم؟یا
تو که مثل یه تیکه یخ جلوی چشمِ من نشستی ؟شاهکاری نه؟! واقعاً ارزش من برات چیه
؟ مهمترین اتفاق زندگی مشترکِ ما داره میافته و تو آنقدر بی تفاوتی که میتونم
به همهچیت شک کنم. |
|
|
آزاد : |
چرا متوجه
نیستی؟یه لحظه بشین ! خواهش میکنم. |
|
|
ایشا : |
نه ! به من
نزدیک نشو . Don't touch me! |
|
|
آزاد : |
مگه کسی هست که
من بیشتر از تو تو زندگیم دوست داشته یاشم؟بشین ، ما که قبلاً هم این بحث و کرده
بودیم .من اصلاً نمیفهممت. اینهمه مدتِ که ما ازدواج کردیم ،همیشه سر این قضیه
تفاهم داشتیم.باورم نمیشه،اصلاً باورم نمیشه که... |
|
|
ایشا : |
یعنی چی؟ ما چه
تفاهمی داشتیم؟ |
|
|
آزاد : |
هیچ فکر کردی؟!اومدیم
و اون بچه بدنیا اومد ،چی میخوای بهش بگی؟که چطور بوجود اومده از سرِ خودخواهی
پدر و مادرش!آوردیمش توی این دنیا که چیو ثابت کنیم؟ که امیالهای خودمون و ارضا
کنیم ،که بندازیمش توی میدون مین که هر لحظه منفجر میشه ! که هزار تا حرفِ
تکراری دیگه که همیشه با هم میزدیم و سرِ شون توافق داشتیم ...مگه غیر این
بوده؟ |
|
|
ایشا : |
همش مسخره است. |
|
|
آزاد : |
ایشا !چت شده؟مگه خودت نمیگفتی
که این دنیا مادیه؟نا فنا میشیم .چرا مامان و بابات یه همچین خبطی کردن
!مگه...من کاملاً گیج شدم. |
|
|
ایشا : |
نه آزاد تو
بشین و مثل دیوار منو نگاه کن ، آخرشم برو تو تختت بگیر بخواب.فردا صبح هم این
قش قرق و راه بنداز. |
|
|
آزاد : |
چرا نمیخوای بفهمی ؟من تمام
دیشب هیجان زده بودم که چی میخوای بگی ،چی شده که قراره وسطِ آذر و ... قهوه
اسپرانتو و" سیگارِ دور همی " و آهنگِ...تمامِ اونا خاطرۀ عاشقیتِ من
و تواّن .بعد یهو تو خواب و بیداری به من میگی که ...من واقعاً فکر کردم مسخرهام
کردی ،گذاشتی منو سرِ کار! |
|
|
ایشا : |
تو یه خنگ بیشتر نیستی! |
|
|
آزاد : |
ایشا چرا نمیخوای
باور کنی من تا همین الانشم فکر میکنم خوابم ؟!امکان نداره!بیا این بازی رو
تموم کن! |
|
|
ایشا : |
آزاد بازی؟
قضیه خیلی مهم و جدیه ! یه انسانِ !!! |
|
|
آزاد : |
انسان ! تو رو
خدا ، تو مغزت ضایع شده ! اون هنوز روحم نداره ، یه سلوله ! |
|
|
ایشا : |
سلول نیست . |
|
|
آزاد : |
دو تا سلول ! ] آزاد نیشخند میزند[ |
|
|
ایشا : |
مسخره !میگم
جدیه !کفرم و داری در میاری ... |
|
|
آزاد : |
بهترین کار
همونی که دیشب گفتم. |
|
|
ایشا : |
تو که میگی
باورت نشده بود ؟فکر کردی مسخره بازیه ، پس چطور آقا فکت دادن؟ |
|
|
آزاد : |
شوخی و جدی ! |
|
|
ایشا : |
من این کارو
نمیکنم ! |
|
|
آزاد : |
ایشا !!!!!!! |
|
|
ایشا : |
من این کار رو
نمیکنم ! من نگهش میدارم. |
|
|
آزاد : |
به چه قیمتی ؟
اون بچه منم هست ،نه؟ حتی اگه من نخوامش؟ |
|
|
ایشا : |
تو هم میخوایش،
تو هم دوستش داری،نمیتونی نداشته باشی ! حقیقتاً حس عجیبیه ، وقتی فکر
میکنم مامانم اینهمه زجر کشید و حتی منو هم ندید ، آزاد آزاد آزاد ببین این حس
خیلی پاکه ،خیلی عجیبه ! خیلی تازه است . من بهش نیاز دارم . من باید بشناسم این
حس رو . من باید تجربه کنم . آزاد ... |
|
|
آزاد : |
تو رو خدا ! بس کن ! ما هزار بار
این خاطرات و مرور کردیم . من میدونم تو خاطرهای از مامانت نداری . ولی این
دلیل قانع کنندهای برای ما که نیست ! ماها تحصیل کردهایم ،تو کلی با دکترت سر
این قضایا حرف زدی . ما ماهها وقت صرف کردیم که خاطرات کم رنگ شن . |
|
|
ایشا : |
نه این خیلی فرق داره ... خیلی !
این حس مال منه ! خیلی بکره ! من واقعاً میخوام ... |
|
|
آزاد : |
چرا به من گوش نمیدی ؟! چرا
داری آزارم میدی؟ خانوومم ! ما نمیتونیم ! |
|
|
ایشا: |
میتونیم ! ما باید ! |
|
|
آزاد : |
باید ؟! تو داری به من میگی
باید ! ایشا باورم نمیشه ! به خاطره یه سلول نه دو تا سلول ،لحنت انقدر... |
|
|
ایشا: |
لحنم! خودتو بزار جای من ؟! با
تمام هیجان بیای و یزرگترین خبر زندگیت و بدی به ... اوف... بعد یکی عین دیوار
روبروت بشینه و صبح و برات جهنم کنه ! اینا گناه نیست ؟ تو همه چیو لگد مال میکنی! |
|
|
آزاد : |
من! خودخواهیت به جایی رسیده که
دیگه ... من و نمیبینی! |
|
|
ایشا : |
من مسئولیت حادثه رو به عهده نمیگیرم. |
|
|
آزاد : |
مسئولیتِ چی چی رو؟ |
|
|
ایشا : |
اونی که تو سرته رو بریز بیرون
... |
|
|
آزاد : |
پیش قضاوت !...پیش قضاوت ! پیش
قضاوت ! |
|
|
ایشا : |
نه نه همینه دیگه ! ولی من این
کارو نمیکنم ...به هیچ قیمتی. |
|
|
آزاد : |
قیمت؟ یعنی زندگی ما ، عشق ما ،
...تو حرف از قیمت میزنی؟! |
|
|
ایشا : |
تو هر وقت خواستی ، مامانت بغلت کرده ،
تیمارت کرده و ... من حسرت یه لحظهاش رو دارم . تو که میدونی.وقتی مامانت دستش
رو میزاره رو سرم و نوازشم میکنه میخوام که هیچ وقت تموم نشه و من غرق میشم.
من این حس رو باید ... |
|
|
آزاد : |
هیچ بایدی وجود نداره ایشای من ! هیچی !
ما خودمون باید شکل بدیم همه چیزو .این باید نباید ها رو پاک کن ! |
|
|
ایشا : |
بعضی خواستنها رو نمیشه هیچ وقت پاک
کرد ، اینکه مثل بچه گربه بپری تو بغل مامی و ...همیشه تو بهترین روزت نابود میشی
. |
|
|
آزاد : |
خدای من " تو اسیرِ ایمانی هستی که
بهت تزریق شده ، باید از من کفر بیاموزی" ! کفر! |
|
|
ایشا : |
من هیچ گناهی رو مرتکب نمیشم! |
|
|
آزاد : |
اون هنوز یه سلوله ! نه دو تا سلول ! |
|
|
ایشا : |
هیچ گناهی !هیچ ... |
|
|
]پایان
صحنه دوم ، پخش آهنگ " گذشتم از او به خیره سری ، کنون که ره مه دگری
" نامجو[ صحنه سوم ]روی تختی در گوشۀ چپ
صحنه ،ایشا نشسته است و پیغام پیامگیر را مرور میکند.[ صدای پیام گیر: ایشا من بهت
ایمان دارم ، ولی میدونی حقیقت اینه که عشق از ایمان بالاتره ،برای اینکه ایمان یه امرِ یه طرفه ست و عشق
یه امرِ دو طرفه .وقتی من دوستت دارم و تو از من میگذری و دیگه منو نمیخوای
،اینجاس که عشق تبدیل به ایمان میشه. ایمانم رو ازم نگیر و زودتر از همۀ اما و
اگرها برگرد .ما میتونیم باز هم عاشق باشیم بدون داشتن یه موجود بیگناه که تو
اصرار داری بدنیاش بیاری و بدون بدون بدون Ju te muoa ,comma roze,la
roze,po gan jug miute,pog the jug. ]ایشا چندین بار صدای
پیام گیر را مرور میکند و دست روی شکمش که حالا کمی بالا آمده میکشد.[ |
|
||
|
ایشا : |
صدای بابایی رو شنیدی ؟ اوه اون همش
حرفای تکراری میزنه ! آره آره چونش دیگه خسته شده ، سه ماه و ده روزه که داره
همینا رو برات میگه ، ای باباییِ بی معرفت ! نه؟ بابات یکمی زده به سرش ، همش
میگه ، نه همش میگفت یه روزی تو خیر من و خودش و میگیری که آخه واسه چی منو
بدنیا آوردین؟ خودتون کم سختی و بدبختی کشیدین؟ خودتون راضی راضی بودین که مامان
باباهاتون شما رو بدنیا آوردن ؟ میدونی کوچولو تو که هیچ وقت مامان بزرگتو نمیبینی
، منم ندیدم که ازش بپرسم . اصلاً فرصت نشد . میدونی چند سالم بود که مامان
بزرگت مرد؟ هی کوچولو چقده وول میخوری ؟نمیخواد احساساتی شی مامانم الان خیلی
خیلی زودی. من همش چهار سالم بود ،فقط یادمه بابام سیاه میپوشید و بقیه هم ولی
... اصلاً بیا قرار بزاریم حرفای گریه دار نزنیم . من باباییت و ول کردم که ثابت
کنم تو میتونی بدنیا بیای و خوشبخت
باشی و کلی کارای عجیب غریب و مهم کنی! ببین اصلاٌ بیا ... |
|
|
|
]ایشا
دوباره پیام گیر را گوش میکند [ |
|
|
ایشا : |
دیدی مامانم؟ بابات میگه نه میگفت من اسیر یه ایمانم که بهم تزریق شده !
یعنی اگه تو رو از بین میبردم و برا همیشه حس داشتن تو رو فراموش میکردم و
برای مامان شنیدن از تو لحظه شماری نمیکردم ان وقت من اسیره هیچ ایمانی نبودم !
فکر میکنی باباییت اینا رو از خودش میگه؟ نه بابا انقده کتابای مختلف خونده که
خودشم یادش نیست که این جمله ها مال کیه واز کدوم کتاب خونده ،فلسفه است ؟!
تاریخیه؟!ادبیه ؟ شایدم فقهی قانونیِ ! ولی در هر حال فلسفه بافیاش بود که الان
نمیخواد بیاد و تکون خودنای تورو ببینه !نه حست کنه ! بابا جونت همیشه کله شق
بودا حتی اون موقعی که داش مخِ مامانیت و میزد. بیا برای کوچولوم کتاب بخونم و
... بزا ... ببین اینجا چیا داریم ؟ شنل
قرمزی ، کدوی قل قله زن ، قصههای خوب برای بچههای خوب ...نه مامان این برات زوده ! گوزنها ، مامانی اینا
رو برا تو نگه داشته بودما ،باشه باشه الان کتاب نمیخونیم . |
|
|
|
] ایشا به مرکز صحنه میآید و نور در
سمت چپ کم و کمتر شده و سپس روی مبلها به آرامی روشن میشوند[ |
|
|
ایشا : |
مامانی پس
چیکار کنیم ؟ اووم ... |
|
|
|
] جایگاه تماشاگران به مثابه صفحه تلوزیون بزرگی است که
ایشا در مقابلش مینشیند و صدای شهر قصه پخش میشود[. |
|
|
صدای شهر قصه : |
( ص61
نمایشنامه ) "خرس : پس
بذار حالیت بکنم ... فیل :
...بفرما. خرس : هر چیزی
تکلیفی داره. هر کاری آدابی
داره . فال بگیری نیاز
داره. زن بگیری جهاز
داره. تیاتر بری بلیط
میخواد. هرجا بخوای
یکدردی رو واز بکنی بالاخره کلید
میخواد. حالیت شد ؟... فیل : ... نه
والله. خرس : چقدر
خنگی ماشاالله !" |
|
|
|
]ایشا با نوار
زمزمه میکند . صحنه به آرامی تاریک میشود.[ |
|
|
صحنه چهارم ] ایشا روی تخت در سمت چپ صحنه دراز کشیده است ، از درد
به خود میپیچد.پیغامِ پیامگیر مجدداً پخش میشود.[ |
|
||
|
ایشا : |
نه نه مامان
این درد هیچ ربطی به تو نداره، یه درد قدیمیه که الان دوباره داره خودشو نشون میده
. مگه نه مامانی؟ !یه چیزه بگو ! یه تکونی به خودت بده که خیالِ مامان راحت شه
.هی وروجک تو که دیشب تا صبح نذاشتی من بخوابم ،خوب حالا وقتشه که خیالِ مامان و
راحت کنی و نشون بدی که این درد هیچ ربطی به وروجکِ من نداره ! هی مامان! ] ایشا سراسیمه دنبالِ چیزی میگردد.[ این کاغذای
لعنتی کجان ؟ لعنتی ! لعنتی پیدا شو دیگه !میدونی کوچولو هیچ دلیلی نداره که تو
تو چهار ماهگی با مامان قهر کنی ،شایدم خوابیدی !ولی الان وقتش نیست .این
آزمایشای لعنتی کجان پس ؟ کاره آزادِ!
حتماً با پروندهها و لوازم شخصیاش ،پروندههای قدیمی منم برده !شماره دکترِ رو
هم ندارم و الا اونم باید یه نسخه داشته باشه . کوچولو هنوز که خوابی ؟ یه تکونی
به خودت بده دیگه مامانم . این درد کهنه داره به استخونم میرسه . آزاد ! آزاد !
کجا بردیشون ! ] در هنگام جستجو دست ایشا به بیس تلفن میخورد و تلفن
میافتد و پیغام پیامگیر مجدداً پخش میشود. [ لعنتی !آزاد نه
! با من این کارو نکن ، خودت میدونی چقدر دلم برات تنگ شده ، این کوچولو هم که
به خودت رفته ،وقتی باید یه تکونی به خودش بده و منو از این کابوس نجات بده .هیچ
تکونی نمیخوره . دارم سکته میکنم . آزاد! قبول نداشتی که این عاقلانه ترین کار
بود ؟ تنها راه حل ممکن ؟ که من مجبور بودم خودم رو کنار بکشم ؟ ...چطور من میتونم
جای خودم رو تو یه خانواده جدید پیدا کنم وقتی نمیتونم خودم خانواده تشکیل بدم
؟ وقتی تو اون خانواده هیچ ریشهای ندارم ؟ فکر میکنم از هیچ جنبهای بهشون وصل
نیستم ؟ انگاری میتونم تو شادیها باهاشون شریک شم ولی با تمام تلاشم هرگز تو
زندگی نه ؟!! این زنگی مشترکِ غیرِصادقانهایِ ! من هیچ وقت نمیتونم دفتر
خاطراتم رو بهت نشون بدم ! زندگی مشترک
بدون دروغ هرگز نمیتونه وجود داشته باشه !میتونه؟! اونم یه زندگی مشترکِ دائمی
! وقتی تو میخوای یه ریشه از خودت داشته باشی ! وقتی همیشه تو فکرتِ ! قسمتی از
روحتِ که ...! همه چیزمو بهت میدم که صاحبش شی ،ولی روحم رو نه ! اونو برای
خودم نگه میدارم .اینا همه اون چیزایی نیست که همیشه میخوام بهت بگم . آزاد !
ولی چیزی که درونِ منه فقط و فقط یه سد ساختم که از چشام نزنه بیرون ! که اشکام
به سینم فشار بیاره ! همه چی خیلی ساده بهم میریزه چرا که واقعاً هیچ عشقی بدون
دروغ زنده نمیمونه ! درد دارم ،آزاد درد دارم و اون بچه چند ساعتِ که هیچ تکونی
نمیخوره . دیگه دارم کلافه میشم . ] ایشا شماره تلفنی را میگیرد .[ |
|
|
صحنه
پنجم ] ایشا روی کاناپه در مرکز صحنه خوابیده است ، خسته و
رنگ پریده بنظر میرسد.کلیدی در قفل درِ سمت راست صحنه میچرخد.[ |
|
||
|
ایشا : |
آزاد اومدی؟ |
|
|
آزاد : |
سلام خانوم
کوچولو |
|
|
ایشا : |
چقدر دیر اومدی
آزادی ! |
|
|
آزاد : |
چه اوضایی !
خیلی سختی کشیدی آره ؟! ولی اومدم . مرسی خانوم کوچولو ... |
|
|
ایشا : |
خیلی دیره !
خیلی نه ؟ آزادی ! |
|
|
آزاد : |
بشینم ؟ اجازه
هست ؟ |
|
|
ایشا : |
] جیغ میکشد [ وای تو از کجا اومدی؟ ] جیغ میکشد
[ تو چه
جوری اومدی تو ؟ کی تو رو راه داده ؟! نه ! کلید داری ؟ تو چطوری روت شد بیای تو
؟ کلید ا رو همه رو بهم نداده بودی ؟ واقعاً که ! برو بیرون .پاشو از خونۀ من
برو بیرون . دلم نمیخواد هیچکی رو ببینم . برو ... |
|
|
آزاد : |
ایشا ! آروم
باش . تو اصلاً رنگ به صورت نداری. خوب باشه ! داد نزن . خوب من مطمئن بودم
کوتاه میآی . مطمئن بودم که دیر یا زود پشیمون میشی و ... |
|
|
ایشا : |
پشیمون میشم ؟
از چی ...؟ |
|
|
آزاد : |
خوب ... ، مگه
غیره این بوده ؟ پشیمون میشی که زندگی ما خیلی با ارزشتر از اون بوده که به یه
تازه وارد بخوایم بفروشیمس ؟ مگه نه ؟ دوباره از نو شروع میکنیم و با هم باشیم
... |
|
|
ایشا : |
با هم ؟ تو از
چی حرف میزنی ؟ من خواستم که دوباره از نو شروع کنیم ؟ دیوونه شدی ؟ سرت و
انداختی اومدی تو ، کلیدها رو یواشکی
پیش خودت نگه داشتی ...اصلاً الان تو این وضعیت اومدی اینجا که چیو ثابت کنی؟
الان برای بودنت اینجا خیلی دیره . خیلی خیلی دیره ! |
|
|
آزاد : |
آروم باش
.نیازی نیست داد بزنی . من یه قدمی تو نشستم . گوشامم کاملاً سالمه ... |
|
|
ایشا : |
گوشات سالمه ؟
اون موقع که باید میشنید کر بودن ! از یه قدمی من هم بلند شو ... اصلاً... |
|
|
آزاد : |
بلند شم ؟ ایشا
... تو هنوز زنِ منی ! عزیزترن کسِ منی .حالا که همه قراره اون طوری که ما میخواستیم
باشه ... |
|
|
ایشا : |
ما ؟ ... تو رو
خدا حرف از ما نزن ...کدوم ما ؟!! |
|
|
آزاد : |
من برای این
لحظه ثانیه شماری میکردم .مطمئن بودم ... |
|
|
ایشا : |
مطمئن ؟! تو
مطمئن بودی ؟ ...نه ! |
|
|
آزاد : |
خواهش میکنم
داد نزن .حالت اصلاً خوب نیست. الان از حال میری... |
|
|
ایشا : |
تو مطمئن بودی
؟ اخه تو چطور میتونی انقدر بیرحم باشی ... |
|
|
آزاد : |
بیرحم؟ خوب
عزیزم ،مطمئن بودم که منو ترجیح میدی...همونطور
که الان دادی . همیشه مطمئن بودم سالهایی که با هم بودیم و میتونیم داشته
باشیم برات ارزش بیشتری دارن. ایشا من فقط اومدم که ازت تشکر کنم . فقط خیلی طول
کشید خانوم کوچولو ...ولی هووم... |
|
|
ایشا : |
ازم تشکر کنی؟
خدای من ! god damn me! شوخی میکنی
؟! تشکر کنی ؟ برو بیرون .خمین حالا.... |
|
|
آزاد : |
داد نزن ! برم
بیرون ؟ این مگه پیامِ تو به بازگشتن نیست ؟ من واقعا ً از صمیمِ قلبم خوشحال
شدم.باور کن . |
|
|
ایشا : |
برو بیرون .
ازت متنفرم ... برو بیرون |
|
|
آزاد : |
چی شده ! من
گیج شدم ، بس کن ایشا . من دوستت دارم . نمیتونم ... |
|
|
ایشا : |
میتونی .تو
همیشه میتونی سنگ دل باشی . میتونی تمام خوشبختی آدم رو تو یه لحظه برای همیشه
نابود کنی . میتونی بری و برای همیشه برنگردی .میتونی تا حد مرگ خودخواه باشی
. حالا چی داری بگی ؟ اومدی اینجا که بگی از به خاک سیاه نشستن من ، از صمیم قلب
خوشحالی؟ |
|
|
آزاد : |
من نمیفهمم !
مگه غیر اینه که اون جنین حالا سقط شده ؟ مگه تو سقط نکردی ؟ من اشتباه نمیکنم.
من تو اون بیمارستان لعنتی بودم ! |
|
|
ایشا : |
دیگه دارم حتی
به هوشت شک میکنم . تو توی اون بیمارستان لعنتی بودی و نمیدونی چی شده ؟ حتی
یک کلمه هم نفهمیدی چی شده ؟! |
|
|
آزاد : |
من اشتباه نمیکنم
. اونجا به من گفتن که بچه از بین رفته .سقط شده . مگه غیرِ اینه ؟ مگه تو هنوز
حاملهای ؟ |
|
|
ایشا : |
آره !! آره !
بهت درست گفتن . |
|
|
آزاد : |
خوب پس... |
|
|
ایشا : |
پس ؟ یکمی ذهنت رو بکار بنداز ... یه بار واقعاً
این کار رو بکن! |
|
|
آزاد : |
من ...! من...!
تو مگه این کار رو به خاطرِ زندگیمون نکردی؟ پرستارِ بخش کلی زحمت کشید تا بهم
بگه .سعی میکرد منو آروم نگه داره . سعی میکرد دلداری بده و با ترس و لرز گفت
: ... |
|
|
ایشا : |
داری دیوونم میکنی
... |
|
|
آزاد : |
آروم باش . خوب
اون که نمیدونست... |
|
|
ایشا : |
تو هم نمیدونی
|
|
|
آزاد : |
ایشا ! این
بازی رو تموم کن . کی بالاخره دچارِ سوءتفاهم شده ؟ من ازت میخواستم از اون بچه
بگذری و باز هم پیش هم بمونیم . خوب من چه استنباطی غیرِ این میتونم داشته باشم
که همسرم به خاطرِ من ، به خاطرِ سالهای خوبی که با هم بودیم ، به خاطرِ
زندگیمون ، از اون بچه بگذره و بذاره همه چی برگرده سرِ جاش! غیرِ اینه ؟ من
واقعاً خوشحال بودم و سعی میکردم که پرستارِ نفهمه . فقط میخواستم زودتر خودم
رو به تو برسونم .این چند ماه مثل کابوسی بود که تموم نمیشد . فقط میخواستم به
پات بیافتم و تشکر کنم. من برای همینه که الان پیش تواّم ... چرا ...؟!! |
|
|
ایشا : |
باورم نمیشه .
باورم نمیشه ...فقط برو . از جلو چشم من ... |
|
|
آزاد : |
چی شده ؟ ایشا
خیلی سخت گذشته ؟آره ؟! مطمئنم که برای تو هم خیلی سخت بوده ...ولی دیگه تموم شد
.نه؟ |
|
|
ایشا : |
چرا نمیفهمی ؟
من این کار رو به خاطرِ هیچ کسی یا هیچ چیزی نکردم ... " من هنوز اون
ایمانِ کزایی رو دارم !" .هنوز اون وحشت بیمارگونه که لگد میزد رو دوست
دارم . اینا تخیلاتِ توِ نه اتفاقی که افتاده ! |
|
|
آزاد : |
بذار کمکت کنم
، نیافتی ؟! ... یعنی چی که کارِ تو نبوده ؟ |
|
|
ایشا : |
نه ! به من دست
نزن .من ...! اون باهام حرف میزد ... |
|
|
آزاد : |
میشه فقط چند
لحظه گریه نکنی و آروم باشی؟ اون فقط یه جنینِ چند ماهِ بود ! حرف... |
|
|
ایشا : |
این چیزیه که تو هرگز نمیفهمی ، اون به
تمامِ حرفا و کارای من عکس العمل نشون میداد . حتی صدای تو رم میشناخت ... |
|
|
آزاد : |
میشه رویا نبافی
؟... |
|
|
ایشا : |
رویا ؟ اون
اینجا بود . داخل شکمِ من . هر لحظه و همه جا با من بود .به تمامِ صداها و محرکها
جواب میداد . ما شعر میخوندیم .داستان میخوندیم . فیلم میدیدم . تو انتظار
داشتی من از تنها ریشۀ خودم بگذرم ؟ |
|
|
آزاد : |
میشه حاشیه رو
تموم کنی ؟ کارِ تو نبود یعنی چی ؟ |
|
|
ایشا : |
من به خاطرِ تو
... |
|
|
آزاد : |
ایشا ؟ تو نمیخوای
بگی که اون بچه رو به خاطرِ من سقط نکردی ؟ خواهش میکنم . |
|
|
ایشا : |
دقیقاً میخوام
همین رو بگم . حالام برو بیرون چون اصلاً نمیخوام ببینمت . هیچ وقت تو عمرم
نخواستم که اینقدر تنها باشم . برو... |
|
|
آزاد : |
ولی ... |
|
|
ایشا : |
یه حادثه بود .
یه روز صبح ،فکر کردم عین باباش قهر کرده . درد داشتم .تمامِ شب رو درد داشتم و
فقط میخواستم به خودم بقبولونم که همون دردِ کهنۀ قدیمیه و هیچ ربطی به ون
کوچولو نداره . تمامِ پروندهها رو گشتم . پرونده پزشکی هامم برده بودی ؟آره؟
دکترم و پیدا نکردم . فکر کردم خوابش برده ، ولی واقعاً خوابش برده بود . دستم
روی شماره ها ... فقط اینو یادمِ و بازم تنهایِ تنها! من به خاطرِ هیچی ... |
|
|
آزاد : |
اوه ! من تمام
این مدت فکر میکردم به خاطرِ من بوده ... |
|
|
ایشا : |
هیچکی ... |
|
|
آزاد : |
خوب حالا ... حالا
که دیگه دلیلی نداره ؟... |
|
|
ایشا : |
ببین من میتونستم
جلوی مشکل رو بگیرم .میتونستم اون بچه رو نگه دارم . اشتباهِ خودم بود . انقدر
سرگرم بودم که یادم میرفت باید داروهام رو بخورم .انقدر گیجِ این احساس بودم که
یادم رفته بود سالهاست مشکلاتِ تنفسی و ریوی دارم . اون ماهیچههای لعنتی خفش
کردن ! اونم توی شکم من . من هرگز یه همچین کارِ وحشتناکی نمیکردم . حتی به
خاطرِ تو یا هر چیزِ ممکنِ دیگه ای . دارم خفه میشم ! اون هیچ گناهی نداشت !
بازم من تنهام. با تو ام همیشه تنها بودم . غیرِ اینه ؟ اینهمه سال به قول تو
... و تو حتی اشتیاقِ این بچه رو نمیدیدی ! من چیو باید باور کنم؟ نه نه تو رو
میخوام ، نه هیچ بچۀ دیگه ای رو . فقط میخوام تنهاییام تا ابد برای خودم
بمونه . همونطور که تو خود خواه بودی . همه ما ها قربانیایم .آره تو همیشه راست
میگفتی . اسیرِ یه ایمان که هیچ نیرویی نمیتونه اونو ازمون بگیره یا حتی کمرنگش
کنه! برو بیرون ... |
|
|
آزاد : |
نمیفهممت !
واقعاً نمیفهممت . بازم میگم ،اون بار گوش ندادی .حالا گوش کن.من اون بچه رو
نمیخواستم . حالام خوشحالم که نیست که یه عمر عذاب وجدانِ به وجود آوردنش رو
داشته باشم . ولی اون یه مقولهای بوده که گذشته .الان تو نیاز به کمک داری.
باید کسی کنارت باشه . و من نمیخوام... |
|
|
ایشا : |
اون موقعی که
باید میبودی ،خیلی وقته که تاریخش گذشته . اگرم کسی باید کنارم باشه ،مطمئناً
تو نیستی. من دینی به هیچ کس ندارم . تو هیچ وقت قادر نیستی درونیاتِ من رو
بشناسی و البته هیچ سعیای هم براش نکردی. من بهای گزافی پرداختم ! خیلی زیاد .
ولی الان... |
|
|
آزاد : |
هنوز میخوای
به اشتباه و خودخواهیت ادامه بدی ! این وسوسهها هیچ وقت دست از سرت بر نمیدارن
. یه روز سودای مادر شدن . یه روز شیدای ترک زندگی ، یه روز دیگه یه زیبایی
ملعون کنندۀ دیگهای . زندگی خیلی سخت ساده است ایشا .قبول کن. |
|
|
ایشا : |
فقط برو بیرون
... |
|
|
آزاد : |
لزومی به داد و
قال نیست ، یه بار از این در بیرون رفتم ، کارِ تازهای نیست . ولی ... |
|
|
ایشا : |
آره دیگه هم
برنگرد ... اون برقم خاموش کن . |
|
|
|
] آزاد کلید را میزند و خارج میشود . صحنه کاملاً
تاریک میشود.[ |
|