سرنوشت دست هایش را در آستین های من
نقاشی می کند
فکر می کند
من سراسر رنگم
و او سراسر نیرنگ
اما فریب خورده
نقش دیوار می شود
وقی دست هایم را در رنگ می شویم
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط ایشا
|
داداشی
بیا پوتین هایت را از روی دفتر مشق من بردار . دارند همه ا ها و ب هایم را
لک می کنند . بندهایشان که دیگر هیچ هی دور مچ دست راستم گره می خورند و
می پیچند دور مچ دست چپم . داداشی آمریکایی ها دارند روحم را می دزدند
.مگر نگفته بودی انها هیچ وقت دوباره سر و کله اشان پیدا نمی شود . تمام
کتابهای نخبه کشی را برای چهار شنبه سوری خرج کردم . زدی تو از من . سرخی
من از تو . داداشی دلم می خواهد ا با کلاه بنویسم . یادم می دهی که چطور
مد ها را بکشم آنقدر بکشم که زمان را به سخره بگیرند ؟ بابا بدون نان دارد
از توی کتابم رد می شود . نکند نان ها را بابت پوتین ها داده ؟ داداشی
دیگر برایم ازین پاک کن های امریکایی نیاور دارند احساسات کلماتم را پاک
می کنند . ببین ببین ... چه آ یی داشت می شد ... اما شبیه آه ؟ نه داداشی
از همه ی آه های دنیا بدم می آید . نه اصلا ب را برایم شبیه بابا بنویس .
سکوت نکن . هر لحظه که سکوت می کنی لکه های سیاه پوتین ها شروع می شود .
آره آره همه خوابند و من تکلیف شبم تمام نمی شود . اگر بخوابم ؟! اگر
بخوابم و پوتین هایت دفتر مشقم را بدزدند چی ؟ تمام روز را با ب می گذرانم
. باران چه شکلی است ؟ قول می دهی مهربان با آ ها و ب ها یم تمام روز را
در خیابان سپری کند ؟ داداشی چرا دست هایم را اینقدر محکم بسته ای دیگر
نیمه های مدادم تو را ادامه نمی دهند
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:14 توسط ایشا
|
مطابق با یک قائده لاکانی ، فقط آن چیزی می
تواند در عرصه نمادین زنده شود و بقا پیدا کند که در عرصه واقعیت تجربی مرده و از
بین رفته باشد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:8 توسط ایشا
|
1- آرزو های محال
که با کافکا ،لورکا ، دالی ، مایاکوفسکی و
براتیگان یه چند تای دیگه می رفتیم" سه موش "1 و همگی به
نیوتون می خندیدیم و کسی روشنفکر بازی در نمی آورد . مخصوصا ولودیا .
که تو عهد یونان باستان یه دستی داشتم و
خدایانشون و اونهمه غرور یونانی ها رو ازشون می گرفتم تا وقتی می گیم تراژدی
کلاسیک سریع یاد ادیپ نیفتیم .
که تعداد دستشویی ها ی یه خونه بیشتر از تعداد
آجراش بود (دانشمندا به طور تساعدی زیاد می شدند )(( من با این خونه های پیش ساخته
جدا کاری ندارم))
یه بار توی ماسین لباسشویی با دور تند و کف و سفید
کننده یه چرخی بزنم !
ولی از همه محال تر برا ما ایرانی ها می دونید
چیه ؟ که روزی این وطن دوباره وطن شود .
پ.ن : سه موش . قسمتی از رودخانه و جنگل در اشکور
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:42 توسط ایشا
|
واژه ها دوستی میخواهند .واژه ها با تمام حروف و واکه ها و کلاه ها و بی کلاهیشان می خواهند تو را بغل بگیرند :
گیلان ، نینا ، پاپا ،سورا، سارا م،اشکان، خسرو ، آرش ،نیلا ، رضا ،لیلا خ ، مهدی ، مهسا ، عابد ، امیر ، ابراهیم ح ، لاله وحشی ، بها الدین ، آزاده ، کاوه ، ملینا ، حمید ، مریم ج ، مرضیه ، محبوبه ، میثم ، پیام ، کارو ، ایمان ، فرنوش ، زادمهر ، آقای مهدوی عزیز ، جناب مسیحا ، استاد شمس ، کوروش ا ، لیلا ت ، یاسی ، مریم ج ، آیدا ، بابک،گلاره ،گیو ، کیا ، نسرین،سینا،علی و
و از بهاری نو
واژه ای نو بسازند ... .
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:38 توسط ایشا
|