k.sبه
درخت تنهاست
با هزاران چشم ِ
سیب های خاکستر پدرانمان
در کنار گور های خالی
که تا مغز استخوانشان را
بلعیده است.
درخت تنهاست
ساکت و با اشتها
ذره ذره پوستم را ،تکه تکه می کند
هنوز به استخوانهای سفیدم نرسیده است./
یاد اهرام مصر افتاده ام
من فرعونی از
اهالی همینجا
گوری از شن و مه را در آیینه ی ِ
تلوزیونی سیاه و سفید برای
فصل رسیدن سیب ها
اجاره کرده ام./
درخت تنهاست
با هزاران سیب
که زیر دندان کودکان خیابان
مرا گاز می گیرند./
درخت تنهاست
با هزاران چشم که در نیمه شب
جهان را از خاکستر های پدرانمان
بالغ می کنند./
از سفر می آیم ..
تنم تاول است.
گرم است.
خیس ِ زخم های توست ، چشمانی که سیاهی را بلعیده اند ،لکه لکه لکه های کثافت زندگی ،ناشیانه ،روی گونه هایت و پوست معصوم تو نقاشی کرده است .
تو هنوز پاکی ، چرا که تمام سیاهی مردمک هایت از پشت شیشه رستوران مرا تعقیب می کند ،نشستنم را روی صندلی ثانیه می زند .و ...و قدم های سی سانتی تو،که از پشت عینک صاحب رستوران بخزی تا برسی به جلوی میز چهار نفری ما ..
تو هنوز پاکی !؟
و هنوز زیبا آنقدر که مرا عاشق کنی !
فقط دستت را می گذاری روی میز ، با انگشتان بند بندی کوچکت و با مشتی که
یک عمر حرف است .
با مشتی که تجربه ای محکوم است .
با مشتی که هنوز چهار سالگی اش را جشن نگرفته ..
اصلا ...جشنی در کار نیست .
و سارایی می گوید : چقدر ؟ چنده ؟ چقدر بهت بدم ؟
صدایش موسیقی غم است با لجاجت بازی به اسم جامعه.
سر خم می کنی ....، میز و رستوران و فضا هم سر خم می کند .
و فال حافظی که با سماجت در دستان من باز می شود و ...ولی هنوز تو اینجایی ، غرق خیسی که تاول تنم است .
درد معده ام امانم را بریده ، من آنقدر ها هم بزرگ نیستم که تو را ببینم .
پس پلک هایم را پشت عینکم قایم می کنم و به درد معده ام پناه می برم .