مطابق با یک قائده لاکانی ، فقط آن چیزی می
تواند در عرصه نمادین زنده شود و بقا پیدا کند که در عرصه واقعیت تجربی مرده و از
بین رفته باشد.
1- آرزو های محال
که با کافکا ،لورکا ، دالی ، مایاکوفسکی و
براتیگان یه چند تای دیگه می رفتیم" سه موش "1 و همگی به
نیوتون می خندیدیم و کسی روشنفکر بازی در نمی آورد . مخصوصا ولودیا .
که تو عهد یونان باستان یه دستی داشتم و
خدایانشون و اونهمه غرور یونانی ها رو ازشون می گرفتم تا وقتی می گیم تراژدی
کلاسیک سریع یاد ادیپ نیفتیم .
که تعداد دستشویی ها ی یه خونه بیشتر از تعداد
آجراش بود (دانشمندا به طور تساعدی زیاد می شدند )(( من با این خونه های پیش ساخته
جدا کاری ندارم))
یه بار توی ماسین لباسشویی با دور تند و کف و سفید
کننده یه چرخی بزنم !
ولی از همه محال تر برا ما ایرانی ها می دونید
چیه ؟ که روزی این وطن دوباره وطن شود .
آي اثيري که اين ده ميمون
در دستان تو دونده تر از هر نامي زاده مي شود
که وا ژه مقدس نامت را
بر لب هاي همه مردمان
در مردمکان تنگ چشم همه پدران
روان مي گرداند
که " انسان را رعايت کرده اي "
که کنون نامت عصيان ِ زيبايي
تولدي ديگر است .
--
و من تو را واژه اي مي کنم
که ترفند تقدير از هيچ گذر تعاطف بار تغزلي
بدان دست نيازد.
فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
میمیریم بی آنکه کلام بدانیم.
حتا اگر تنبلترین باشیم
میان شاگردان جهان
میرویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.
هیچ روزی روزبعد نمیشود
و نومیشود زمان همهی شبها،
هر بوسه بوسهی تازهایست
و تازهاند هربار نگاهها.
دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامیزند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با منی
میچرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگها؟
تو، ای زمان زبان نفهم
میترسانی و میرنجانی چرا؟
هستی همین که میگذری
و همین زیباست همین.
خونگرم با لبخندی خجول
میکوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.
پ . ن : بر گرفته از: شعرهای ویسواوا
شیمبورسکا
(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
ترجمه خلیل پاک نیا
پ . ن : زود به خانه باز می گردم ... با " وطن " که برایم هرگز وطن نبوده است ...و به شرمندگی های اخیر پایان می دهم.
لرزیده ام !
این روزها مکرر؛ لرزیده ام .
" سکوت ثانیه ها همیشه را که بغض کرد ،می شکند "
در دنیای مجازی ، مجاز واقعیت می شود و واقعیت فعلیت حال و حال نفس هایی کهنه را اسیر می کندو تو لبخند می زنی ، در همان بیکرانه های افق .
نه ! نه ! بگذار برای من تو همان سکوت ٰ انوشه ٰ ی همیشه باشی –
باز هم لبخند می زنی و سختی زمان و شیدایی جان ، مجاز را واقعیت تصویر می کند .تا بلند بگویم : سلام ... سلام بر شما ...
قرار است دست خط من دست از انتزاع بر دارد . قرار است بهترین خبر این روز ها بی خبری باشد .
اما انگار نمی شود ، انگار رباب کوچک من قصد ندارد ، نه ! نه که این رعشه های تار را آرام کند .( حتی با دیازپام 10 – نگارنده می خندد )
... و آرام ، آرام
بغض های فرو خشکیده گردابه های زمین
خاکستر های مدفونٍ سپری شده زمان
دلتنگی های نابٍ تلگراف های نیامده
رگان خون چشمان من می شوند
و
سد های همیشه ، هیچ !
و – خون می چکد --
فقط فرد می تواند داوری کند که آیا به راستی در وسوسه است یا شهسوار ایمان است.
نویسنده و کارگردان: پیام عزیزی
بازیگران:
رضا یونس فرد
مصطفی عباسی
نمایش برگزیده و منتخب در جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی
از 12 مرداد ماه
5.30 عصر
تهران – خیابان 16 آذر – تالار مولوی
قوطی های ساحل پر از خزه اند
مردی میان در - ها ایستاده است
در دستانش لبان من
تاب بند آمدن ندارد
دیافراگم بسته:
تمام کوچه های شب خیسند . تمام سنگ فرش های پیاده رو ...تمام خطوط زرد بزرگ راههای خسته ی همیشه ...تمام نگاهای نیمه شب.
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران مرد هزاران مرد گمنام می پیچد
دیافراگم نیمه:
زنی زیر پل ایستاده است نیمه شب کورش کرده عینک آفتابی اش را بر نمی دارد .
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران زن پیچیده است
دیافراگم باز:
کودکی روی خطوط سیاه و سفید خیابان بند آمده است.
زیر نور چراغ های خیابان بوی تن بوی تن هزاران کودک مدفون پیچیده است.
دیافراگم بسته:
در رویای من تویی و بوی تنت مرا تا روی آبی اقیانوس می برد .تا دیوار چین و جنوب دانوب که هیچ گاه غروب آفتاب را بر رویشان ندیده ام .
که هیچ نور نئونی بوی تن تو را عمومی نمی کند.
دیافراگم نیمه:
بسته ای از همان هیچ های همیشه اینجا دارد خیس می خورد
دیافراگم باز:
انگار هیچ وقت کسی به نام تو اینجا امضا ء نکرده است.
و کسی باور نکرده است که از دیافراگم باز هم قطره های خون زیر نور چراغ های خیابان جاریست.
فردا فرا خواهد رسید ....سومین !
ادبیات من ،ادبیاتی شخصی است ،محدود و محبوس در چهار دیواری ،کوتاه و موجز !!!!
ترس از دنیای واقعی بیرون و گریز از ارتباطات پراکنده ،اکنون هر چه می نگرم از محدوده دیوار و آجر و سنگ فقط با ذهنیتی سورآلیستی عبور کرده ام ، نه با چشمان واقعی گرایانه !؟
اواخر خرداد هشتاد و پنج در گر ما گرم ظهر پنجشنبه ،اینجا، خانه ی پدری مادرم با پنجره های بزرگ و اتاق هایی که در هایشان به هم باز می شود ، با طاقچه هایی یک متری که تفرجگاه کودکی ام بوده اند ، هوا آنقدر سرد است و باد می زند که باز هم مجبورم پنجره ها را ببندم ، تنها گریز گاهم به دنیای بیرون باز هم بسته می شود .
و همچنان نوشته هایم محبوس می شوند.
خر چند زمان کودکی ام هر کدام از این اتاق ها به اندازه یک زمین فوتبال بزرگ بود و برای انواع بازی ها و جولان دادن در سرزمین عجایب مناسب می نمود ، حالا دو قد من اتاق را پر می کند. می ترسم چشمانم را از پنجره بیرون ببرم !! بعد از زلزله رودبار همه چیز تغییر کرده ،درخت های پرتقال خونی باغ که قلع و قمع شد برای مستقر شدن چادر های سبز بی خانمانی مان،( از گرمای تفت بندر پناه آورده بودیم )، طرح های مختلف شهر داری که در گذر زمان ما را تنگ تر و تنگ تر کرد . و تنها ریشه کهنه وپیر انجیر و شاخه های بال مانندش که دیوار بیرونی مستراح را سخت به آغوش می فشرد. اگر که ما نتوانیم آن را به هر قیمتی از باغ بیرون بیاندازیم ،یحتمل ما و ملک و ما بقی اثاثیه حیاط را یکجا از باغ بیرون می اندازد.
او هم جزو تعرفه هایشهرداری می شود.!!!! مطمئنم!
نوک انگشتان پایم سرد شده ، روی این قالی پدرم ، جاودانه شد. قالی سلیمان پر کشید و در این اتاق روی کاه گل های سیمانی ی سقف، مادر بزرگم را بغل کرد تا با هم نجوا های افق را اقامه کنند. روی قالی دراز می کشم ، نه !! دارد گرمم می شود ، جاودانگی لای انگشتان من روی پرز های قالی بالا و پایین می رود .
کاه گل های دیوار خوب یادم هست.که پس از زلزله رودبار ،شکاف بر داشته بودند و تکه های بزرگ چوب از لا به لایشان پیدا بود. چوب گردووووو ، چوبی که سنتور روزبه شد ، توسط استاد موسیقی امان بالا کشیده شد که ترک خورده ! و گم شد !! و به کنسرت های بزرگ رفت !! و فقط زمزمه های تارش از دور می گفت هستم . مثل ارگ من که نزدیک بود لا بهلای زلزله ،توی خاک واره های ییلاق توسط استادم بالا کشیده شود. چه ساده بودیم . ان روزها روزبه فقط یک مرد یازده ساله بود ! که موهایش در گرمای تابستان آن سال طلایی شده بود.
دیوار های کاه گلی ، حالا مدت هاست که زیر چند لایه گچ و رنگ مدفون شده اند.
پ.ن: تولدت را نیز از یاد برده ام amused to death و وسوسه های ناکوک چهاردهم خرداد ۸۵ را.
پ.ن ۲: این پست فردا تغییر خواهد کرد.
دارم در اتوبوس تو را مرور می کنم . نوشته ها در آفتاب سبز می شوند و اتوبوس در کوچه بیمارستان می پیچد .آن یکی پشت عینک دودی اش مرا مرور می کند و دوباره نوشته ها سیاه می شوند .بوق های ممتد در مغزم وز وز می کند.اتوبوس زیر سایه "دیگری بزرگ " ایستاده است .
بلیطی در دست من ثانی می چرخد و در سالن باز می شود تا من آن وسط ها گم شوم .سه تاری زیر نوازش سر انگشتان او تا زایشا گیتار می نشیند و ........گوش های من نوش !
ساعت از دو که می گذرد درد نوازش سر انگشتانش لباسی از کلمات بر تن می کند و کلمه تمام لکه های دیوار - تمام تعلیق ذهن و تمام سکوت را می گیرد . کلام در لحظه ای ناب فاجعه می شود . چرا که رنگ " تعریف کردن" فولدری زرد را در ذهن یکایک من های نشسته روی صندلی های سالن جابربن حیان دانشگاه صنعتی شریف باز می کند .فولدری که به خاطر تدبیر -نو آور - تلفیقی - اندیشه و علم - و " ذهنی زیبا " پیش از ذهن پیشگویانه صاحب این حنجره از گذار ها گذشته است و نام" محسن نامجو " به خود گرفته است .
مخاطب اینجا قرار نیست ذهنی منفعل داشته باشد . مخاطب اینجا قرار نیست استنتاج را برای دیگری روی تریبون جا گذارد . مخاطب اینجا قرار است ذهنی پویا داشته باشد تا آنچه " تفاوت " و آنچه " سبک نامجو " می شود را میان همه اوهام بیرون و درون موسیقی باز شناسد .
پیش از انکه کلمه لباس شود و تریبون ذهن من - نامجو - آن بالقوه گم شده در موسیقی ما را به فعلیت رسانده است .
و تمام تردید از آنجا نشأت می گیرد که چرا نامجو " دچار " می شود ؟
و چرا " دولت شرمنده از آن ما .....؟ "
دچار ساختن پایه هایی از " سبک نامجو " در لباس کلمات شود . آنچه در عمل من ها را به تعلیق کشانده است ....... هیچ محتوای پوشیده ای وجود ندارد . رفیق !
آنجایی که نوا " مارکوزه " را به بند آواز می کشاند . نه بگذارید .....هربرت مارکوزه آنکه به بسط فن آواری های ارتباطی و مصرف گرایی توسط مدرنیته در زندگی ما بد گمان بود و آنها را هسته ی نوع خزنده تر و پنهان تر و جدید نظام استبدادی می دانست که با ایجاد " نیاز کاذب " به دنبال این بود تا به درون خود آگاهی نفوذ کند . همه ی صداها ی مخالف را از بین ببرد و همه را به شکل قطعات قابل تعویض ماشین سرمایه داری در آورد .
بحث تقابل " محمد رضا شجریان " - " حسین علیزاده " - " شهرام ناظری " و ....دیگران و آن خدایگان موسیقی را بگذریم ....." شاید که آینده از آن ما ...!"
|
(بخش نخست) دکتر على ميرفطروس |
* نگاهی به کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق
* دکتر جلال متینی
* ناشر: شرکت کتاب، آمریکا، 1384
* ما میراث خوار یک تاریخ عَصَبی و عصبانی هستیم و چه بسا حال و آینده را فـدای ایــن عصبیّت ویرانساز کرده ایم.
* در فضائی از عصبیّت و احساسات و افسانه سازی و افسون - که تاریخ، عمیقاً به تعصّبات سیاسی آغشته اسـت - پرداختن منصفانه به زندگی و کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق، جرأت یا جسارت فراوانی طلب می کند.
* در تاریخ معاصر ما، سرنوشت ایران را دو مسئلۀ اساسی رقم زده است، یــکی، نفت، و دیگری، همسایگـی با دولت روسیه (شوروی). بی معنا نیست اگر بگوئیم: تاریخ معاصر ایران با «نفت» نوشته شده است.
نوشتن دربارۀ زندگی و کارنامۀ مردان سیاسی ایران، کار آسانی نیست و اگر این مردان سیاسی، از همروزگاران ما باشند، دشواری کار، دوچندان می شود چرا که بخاطر فقدان فاصله از رویدادها، ذهن و زبان نویسنده - چه بسا - می تواند آغشته به غرض ورزی ها و تعصّبات سیاسی - ایدئولوژیک باشد. در این میان، زندگی و کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق، بیش از هر دولتمرد یا سیاستمدار دیگری، موجب بحث ها و مجادلات پایان ناپذیر است آنچنان که می توان گفت که وقایع 28 مرداد 32، سقوط دولت دکتر مصدّق و تفرقه ها و کینه ورزی های سیاسی بعداز آن، زمینه ساز انقلاب اسلامی بوده است!
در ایران، با وجود یک سُنّت دیرپای تاریخ نویسی (مانند تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، تاریخ بیهقی، مُروج الذّهب، اخبارالطوال ...) به علت حملات قبایل مختلف و گُسست های متعدد، تاریخ و تاریخ نویسی نیز رو به زوال گذاشت. استیلای دیرپای حکومت های قبیله ای، نوعی اخلاق و عصبیّتِ ایلی - قبیله ای را در جامعۀ ما نهادینه کرد (1). در رفت و آمدها و کشاکش های حکومت های ایلی، جامعۀ ایران از یک عصبیّت به یک عصبّیت دیگر پرتاب شده است. تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران - عموماً - بازتاب این عصبیّت ها و عصبانیّت هاست. این گذشتۀ ایلی - قبیله ای، روان اجتماعی ما را شکل داده و در عرصۀ سیاست، عاملِ مهمی در چگونگی کردارهای ما بشمار می رود.
با پیروزی انقلاب کمونیستی در شوروی سابق (اکتبر 1917) نوعی «تاریخ حزبی» و یا «تاریخ ایدئولوژیک» به عنصر عصبیّت در فرهنگ سیاسی ما جان تازه ای بخشید. با چنین خصلتی است که ما به تاریخ و شخصیت های تاریخی مان نگاه می کنیم:
اينكه در کتب تاريخي ما از بعضي دولتمردان و سياستمداران خدمتگزار به نيكي ياد نشده و يا نسل هاي بعدي كمتر آنان را شناخته اند، ناشي از همان «عَصَبیّت» و «سياه و سپيد ديدن شخصيت ها» و حاصل همان فضاي جادوئي «يزدان» و «اهريمن» است. از اين گذشته، بخشي از نسل هائي كه در تاريخ معاصر ايران زيسته اند، قرباني نوعي «تاريخ ايدئولوژيك» شده اند. در واقع بخش مهمي از تاريخ معاصر ايران در سيطره و سيادت «ايدئولوژي هاي فريبا» (خصوصاً حزب توده) مانند آئینۀ شكسته اي است كه تصاوير كج و معوجي از سياستمداران ما بدست مي دهد. بقول سعدي:
... که اي نيك بخت اين نه شكل من است
وليكـن قلــم، در كــف دشمن است
«شخصیّت های دلپذیر» مان آنچنان پاک و بی بدیل و بی عیب اند که تن به «امامان معصوم» و «قهرمانان صحرای کربلا» می زنند (مانند میرزا تقی خان امیرکبیر، دکتر محمّد مصدّق و دکتر حسین فاطمی) و بر عکس، «شخصیّت های نادلپسند» مان آنچنان سیاه و ناپاک و نابکارند که فاقد هرگونه خصلت انسانی یا عملکرد مثبت اجتماعی می باشند (مانند رضاشاه، محمدرضا شاه، قوام السلطنه، سید حسن تقی زاده، ساعد، رزم آرا، و ...) ما میراث خوارِ یک تاریخ عَصَبی و عصبانی هستیم و چه بسا حال و آینده را فدای این عَصَبیّت ویرانساز کرده ایم، وگرنه رهائی منابع نفتی خوزستان از چنگ شیخ خزعل (تحت الحمایت انگلیس) توسط رضا شاه و سر لشگر زاهدی، و یا اهمیت سياسي - تاريخي اقدام قوام السلطنه در مذاكرات نفت با شوروي ها، خروج سربازان روسي از ايران و در نتيجه: نجات آذربايجان، كمتر از اهمیت ملي كردن صنعت نفت نيست. جالب است كه در قضیۀ نفت شمال و نجات آذربایجان، دكتر مصدّق، شخص قوام السلطنه را بهترين و شايسته ترين فرد براي پيشبرد مسئلۀ نفت شمال و ختم غائلۀ آذربايجان مي دانست، هر چند كه بعد - در حوادث منجر به 30 تير 1331 - اين دو سياستمدار كهنه كار در برابر يكديگر قرار گرفتند.
در چنین فضائی از عصبیّت و احساسات و افسانه سازی و افسون که «تاریخ» عمیقاً به تعصّبات سیاسی آغشته است، پرداختن منصفانه به زندگی و کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق، جرأت یا جسارت فراوانی طلب می کند.
در سال های اخیر کتاب های منصفانه و ارزشمندی دربارۀ دکتر مصدّق و 28 مرداد 32 منتشر شده اند که از آنجمله اند: زندگی سیاسی مصدّق در متن نهضت ملّی ایران، دکتر فؤاد روحانی، (1366) خواب آشفتۀ نفت، دکتر محمد علی موحّد (1378) و خاطرات اردشیر زاهدی (1385). علاوه بر داوری های منصفانه، اهمیّت دو کتاب نخست در اینست که نویسندگان آن از علاقمندان صدیق دکتر مصدق هستند، و ارزش کتاب اردشیر زاهدی نیز در اینست که وی در جریانات منجر به 28 مرداد 32، یکی از بازیگران اصلی بوده و خاطرات او پرتوِ تازه ای بر این جریانات می تواند باشد.
نگارندۀ این مقال، نه دوران مصدّق را دیده و نه شاهد وقایع منجر به «28 مرداد 32» بوده است، و با این فاصله از رویدادها، سال ها پیش دربارۀ دکتر مصدّق و دوران حکومت وی به نکاتی اشاره کرده است (2) و اینک با نیم نگاهی به آن نکات و اشارات، «نگاهی به کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق»، نوشتۀ دکتر جلال متینی را مرور می کنیم:
دکتر جلال متینی - استاد زبان و ادبیات فارسی، رئیس پیشین دانشکدۀ ادبیات مشهد و سردبیر فصلنامۀ معتبر ایرانشناسی در آمریکا - با تکیه بر اسناد و مدارک مختلف، کوشیده است تا تصویری واقعی، منصفانه و معتدل از زندگی و کارنامۀ سیاسی دکتر مصدّق بدست دهد.
روش تحقیق نویسنده:
روش دکتر جلال متینی در بررسی کارنامۀ سیاسی دکتر محمّد مصدّق، در واقع به چالش کشیدن روایات دست اوّل (نوشتۀ دکتر مصدّق) و یاران و همروزگاران وی است. او کوشش دارد تا «نکات پنهان» را از درون این روایات مختلف و متناقض استخراج کند. بنابراین، شیوۀ مؤلف محترم با سُنّت مدح و مرثیۀ رایج دربارۀ دکتر مصدّق، تفاوت آشکار دارد و چه بسا «خوشایند» بسیاری از دوستداران دکتر مصدّق نباشد.
دکتر متینی که خود، در سنین جوانی، ناظر بسیاری از رویدادها و مباحثات سیاسی آن دوران بود، کوشش کرده که «با بیطرفی، بر اساس اسناد و مدارک، کارنامۀ سیاسی دکتر مصدّق را در پانزده بخش، همراه 5 پیوست، از نظر خوانندگان بگذراند. البتّه با توجه به اهمیّت دوران نخست وزیری دکتر مصدّق، صفحات بیشتری به این دوره - در بخش نهم و دهم کتاب - اختصاص داده شده است. به علاوه، در هر مورد کوشیده آراء افراد مختلف را - اعم از موافق و مخالف - دربارۀ موضوع واحد نقل کند، چنان که دربارۀ سی ام تیر 1331، انتخابات دورۀ هفدهم مجلس شورای ملی، موضوع کسب اختیارات قانونی دکتر مصدّق، مسافرت شاه در نهم اسفند به خارجه، ردّ اولین پیشنهاد مشترک آمریکا و انگلیس، مسئلۀ رفراندوم و جز اینها، آراء افراد مختلف را، به شرح یا به اجمال، نقل کرده تا خوانندگان، خود دربارۀ آنها به داوری بپردازند» (مقدمه، صفحات ق- ر)
بنابراین، مؤلف محترم، با فروتنی و تکیه بر آگاهی و انصاف خوانندگان، آنان را به ارزیابی و داوری کارنامۀ سیاسی دکتر مصدّق، فرا می خواند.
غوغای نفت
در تاريخ معاصر ما، سرنوشت ايران را دو مسئلۀ اساسي رقم زده است، يكي: نفت، و ديگري همسايگي با دولت روسيه (و بعد اتحاد شوروي). بي معنا نيست اگر بگوئيم تاريخ معاصر ايران با «نفت» نوشته شده است! مسئلۀ نفت و خصوصاً استيفاي حقوق ايران از شركت نفت انگليس از ديرباز آرزوي بسياري از سياستمداران ايران بوده (از رضاشاه و محمد رضاشاه تا ساعد و قوام السلطنه و رزم آراء و دكتر مصدق)، مثلاً رضاشاه در جلسۀ هيأت وزيرانش با عصبانيت، متن قرارداد 1901 دارسي را پاره كرد و در ميان شعله هاي آتش انداخت و بدنبال آن - از طريق مصطفي فاتح - به سرجان كدمن (رئيس شركت نفت انگليس) پيغام داد كه: «ايران ديگر نمي تواند تحمل كند و ببيند درآمدهاي عظيم نفت به جيب خارجيان سرازير شود در حالي كه خود، محروم از آنهاست»... در واقع اولين گلوله براي ملي كردن صنعت نفت از همين لحظه شليك شد.
با تهديدات رضاشاه، سرجان كدمن سرانجام پذيرفت كه شركت نفت 30 درصد از سهام را بطور رايگان به ايران واگذار كند و بابت هر تن نفت توليد شده، دو شلينگ به ايران پرداخت نمايد. از اين گذشته متعهد شد كه منطقۀ امتياز استخراج نفت را به ميزان قابل توجهي كاهش دهد و در عوض، خواست كه مدت امتياز، سي سال افزايش يابد.
پيشنهاد سرجان كدمن با مخالفت شدید هيأت نمايندگي دولت ايران (به سرپرستي سيد حسن تقي زاده، وزير دارائي) روبرو گرديد بطوريكه اعلام شد كه دولت ايران قرارداد 1901 دارسي را - يكطرفه - لغو خواهد كرد زيرا كه منافع ايران را تأمين نمي كند. با اين تهديد، دولت انگليس طي يادداشت تندي ضمن اعتراض به دولت ايران، رضاشاه را به «اقدامات نظامي» تهديد كرد و حتي به آرايش ناوگان جنگي خود در خليج فارس پرداخت و كوشيد تا اعراب جنوب ايران را به شورش و طغيان وادارد. اين تهديدات و تحريكات نظامي، رضاشاه را هراسان ساخت و با توجه به نيازهاي مالي دولت ايران، در مذاكرات بعدي، خود سرپرستي هيأت را بر عهده گرفت و در نهايت پيشنهاد انگليسي ها را پذيرفت. در اين قرارداد (كه به قرارداد 1312=/ 1933 معروف است) با اينكه ايران توانست به سهم بيشتري دست يابد و منطقۀ عمليات شركت نفت را نيز از 500 هزار مايل مربع به 100 هزار مايل مربع كاهش دهد و حق انحصاري شركت نفت انگليس را در ساختن لوله هاي نفت تا سواحل خليج فارس لغو كند، اما تمديد مدت قرارداد تا 30 سال ديگر، اقدامات رضاشاه را با يك اشتباه بزرگ همراه ساخت، خطائي كه سيد حسن تقي زاده (وزير دارائي رضاشاه) از نقش خود در آن بعنوان «آلت فعل» ياد كرده است.
نكته اي را كه بايد به آن توجه داشت اينست كه در اين هنگام، ايران در بين دو سنگ آسياب قدرت هاي استعماري (روس و انگليس) قرار داشت و هرگونه قراردادي با توجه به موقعيت و ملاحظات سياسي اين دو قدرت بزرگ استعماري انجام مي گرفت. بنابراين مواضع سياسي سياستمداران وقت مي بايستي در كادر فشارهاي اين «دو سنگ آسياب» درك گردد و اگر بپذيريم كه سياست را «هنرِ تحقق ممكنات» تعريف كرده اند، با توجه به سلطۀ سياسي - نظامي روسيه و انگليس در منطقه، بسياري از سياستمداران و دولتمردان ايران در اين دوران بدنبال تحقق «ممكنات» بوده اند و نه «مطلوبات» و آنان كه خواسته اند در هاله اي از آرمان گرائي و مطلوب خواهي عمل كنند، نه تنها خود، بلكه جامعۀ ايران را به پرتگاه هاي بي بازگشت سوق داده اند، وقايع 28 مرداد 32 و سرنوشت دكتر مصدق و نتايج بعدي آن، نمونه اي از اين «آرمان گرائي» و «مطلوب خواهي» مي تواند باشد.
بعد از رضاشاه، مسئلۀ استيفاي حقوق ايران از شركت نفت انگليس در دولت هاي ساعد، قوام، رزم آرا و دكتر محمد مصدّق نيز دنبال گرديد.
گفتنی است كه قرارداد معروف «گس - گلشائيان» زماني از طرف دولت ساعد به مجلس ارائه شد كه فقط چهار روز به پايان دورۀ پانزدهم مجلس باقي مانده بود. آيا اين مسئله، آگاهانه يا عامدانه و ناشي از هوشياري سياسي ساعد مراغه اي بود؟ آيا او مي خواست كه در كشمكش ها و بحث ها و جدال هاي مرسوم مجلس در بارۀ اينگونه قراردادها، عمر چهار روزۀ مجلس بپايان رسد تا او از فشار دولت انگليس در تحميل قرارداد «گس - گلشائيان» رهائي يابد؟ در هر حال، در این جریان، مصدّق در نامۀ خود به مجلس شورای ملّی، نه از ردّ قرارداد الحاقی «گَس - گلشائیان» سخن به میان آورد و نه از ملّی شدن نفت، ولی با سخنراني 4 روزۀ حسين مکی در مجلس و در نتيجه، با پايان رسيدن عمر مجلس پانزدهم، اين قرارداد فرصت تصويب يا رد نيافت و به رأي گذاشته نشد.
از اين گذشته، بايد اشاره كنم كه اولين «تحریم مذاکرات نفت» و سياست «موازنۀ منفي» (كه بعدها به سياست اساسي دكتر مصدّق در بارۀ نفت بدل گرديد) از نخست وزيري ساعد آغاز شد. او ضمن مخالفت شديد با تقاضاي شوروي ها در بارۀ امتياز نفت شمال (در سال 1323)، بررسي پيشنهادات شركت هاي نفتي كشورهاي ديگر را نيز به بعد از خروج نيروهاي متفقین از ايران موكول كرد (در آن زمان سي هزار سرباز روسي در ايران مستقر بودند).
رد تقاضاي دولت شوروي از طرف ساعد مراغه اي (كه زماني نيز سفير ايران در مسكو بود) به يك جنجال بزرگ سياسي تبديل شد بطوريكه «كافتارادزه» (فرستادۀ مخصوص دولت شوروي به ايران) برخلاف اصول ديپلماتيك و بدون رعايت آداب يك ميهمان در ايران، طي يك كنفرانس مطبوعاتي در تهران، ساعد (نخست وزير) را بشدت مورد توهين و حمله قرار داد و بدنبال توهين و تهاجم «كافتارادزه»، حزب توده نيز با براه انداختن تظاهرات گسترده (زير چتر حمايت سربازان مسلح شوروي) با شعار «مرگ بر ساعدِ فاشيست!» خواستار «نفت شمال براي شوروي» گرديد. جالب است كه در اين تظاهرات گسترده، بسياري از شركت كنندگان ناآگاه ، شعار «مرگ بر ساعدِ فاشيست!» را «مرگ بر ساعت فاشيست!» تلفظ مي كردند... در اين ميانه، دكتر مصدق نيز از حملات و توهين هاي نشريات حزب توده در امان نماند بلكه او را نيز (بخاطر مخالفت شجاعانه اش با تقاضاي شوروي ها) «سمبل اشرافيت پوسيده»، «سياستمدار مرتجع و كهنه پرست» و «عامل امپرياليسم» ناميدند!!
دولت رزم آرا (شوهر خواهر صادق هدايت) نيز كه در كشاكش بين دولت هاي روسيه و انگليس، بدنبال نيروي سومي (آمريكا) بود، با اجراي اصلاحات گستردۀ اداري و اجتماعي (از جمله مبارزه با فساد و سوء استفاده های مالی مقامات دولتی، افزایش مالیات ثروتمندان و خصوصاً تقسيم اراضي دولتي بين روستائيان و تشكيل انجمن هاي ايالاتي و ولايتي مندرج در قانون اساسي مشروطيت) در مسئلۀ نفت نیز ضمن درخواست نصفانصف (50-50) سودِ حاصله از درآمد نفت، بر آموزش ده سالۀ ايرانيان در امور فني صنعت نفت و كاهش تعداد كاركنان انگليسي و هندي شركت نفت تأكيد ورزيد. اين طرح با حمايت و همدلي آمريكائي ها (كه در آن زمان واقعاً از دوستان و حاميان ايران بودند) همراه بود و براساس آن براي اولين بار، ايران اجازه مي يافت تا دفاتر شركت نفت را بازرسي كند و صادرات شركت نفت انگليس را در بنادر ايران زير نظر داشته باشد. رزم آرا معتقد بود که «با توجه به فقدان امکانات فنّی و تدارکاتی و مالی، ملّی کردن شتابزدۀ صنعت نفت، بزرگترین خیانت است» و... اين طرح معقول و ممكن (و نه مطلوبِ) رزم آرا و توصیه های دلسوزانه وی، متأسفانه در هياهوها و جدال ها و جنجال هاي نمايندگان مجلس و روزنامه هاي وابسته به آنان تحقق نيافت بطوريكه شخصیت حقوقدان و برجسته اي چون دكتر مصدّق از تريبون مجلس خطاب به رزم آرا فرياد كرد: «به وحدانیّت حق، خون می کنیم! خون می کنیم! می زنیم و کشته می شویم! اگر شما نظامی هستید، من از شما نظامی ترم. می کُشم! در همین مجلس شما را می کُشم!».
چهار روز بعد، سپهبد حاجعلي رزم آرا، نه بدست دكتر مصدّق، بلكه بدست فدائيان اسلام كشته شد و شگفتا که قتل رزم آرا با تائید و جشن و پایکوبیِ عموم رهبران جبهۀ ملّی (و از جمله مصدّق) همراه بود و بدين ترتيب جامعۀ سياسي ايران از آشوبي به آشوبي ديگر و از عصبیتی به عصبیتی ديگر پرتاب گرديد.
بررسي روزنامه ها، نطق ها و مباحثات سياسي اين دوران، گوشۀ ديگري از عصبیت هاي تاريخي مان را آشكار مي كند: ائتلاف هاي متغیر، مواضع سیال و تغيير آسان سياست ها و مواضع احزاب و نمايندگان مجلس و نيز جنجال هاي روزمرۀ احزاب و روزنامه ها، تأئيد كنندۀ سخن ناظران و دیپلمات های غربی در این دوران است كه «مباحثات سياسي در ايران، چيزي جز خشم و هياهوي ذهن هاي توسعه نيافته نيست!» (آبراهامیان، ص 180)
دکتر رضا زادۀ شفق - از رهبران حزب ایرانِ طرفدار مصدّق - نیز تأکید می کند:
«نمایندگان ما - بخصوص در مجلس چهاردهم و پانزدهم که من در آنها حضور داشتم - چنان رفتار می کردند که گوئی دشمنانِ شمشیر کشیدۀ وزرایند ... من با ناظران غربی موافقم که ایران را ملتّی از افراد آنارشیست توصیف می کنند. در کشور ما هر کس خود را رهبر می شمارد، اهداف خود را طی می کند، راه خود را می رود و بدون پشیمانی، دیگران را پایمال می سازد، به دلیل این روانشناسی فردی است که صدها حزبِ قطعه قطعه شده و تفرقه افکن، صحنۀ سیاسی ما را آشفته کرده است». (خاطرات مجلس و دموکراسی چیست؟، صص 3-4، به نقل از: آبراهامیان، ص 152).
در چنين فضائي از دشنه ها و دشنام ها، «قهرمان» به راحتي به «ضد قهرمان» بدل مي شد و «سرباز فداكار وطن» - به راحتي - به «سرباز خطاكار وطن» سقوط مي کرد، نمونه اش سرنوشت حسين مکّی است كه تا روزي كه با مصدق و در كنار مصدق بود «سرباز فداكار وطن» لقب يافت آنچنانكه شهر تهران در استقبال از او به نحو بي سابقه اي تعطيل شد، اما همين مکّی از روزي كه از مصدق جدا گرديد و به صف مخالفان پيوست، به خيانت و سازش متهم شد و... (3) تاريخ سياسي ايران در دوران معاصر - عموماً- بازتاب خشم و هياهوي «ذهن هاي توسعه نيافته» است... و دريغا كه هنوز نيز دریچۀ ذهن و زبان بسياري از روشنفكران و رهبران سياسي ما بر پاشنۀ همان توسعه نيافتگي ذهني و طفولیت فكري مي چرخد ...
فکر ملّی کردن نفت از کیست؟
بی تردید، ملّی کردن صنعت نفت و استیفای حقوق تاریخی ملّت ایران، یکی از بزرگترین رویدادها و دستاوردهای ملّی در تاریخ معاصر ایران است. دربارۀ مبتکر این فکر، روایات مختلفی در میان است و عمدتاً فکر ملّی کردن نفت را ساخته و پرداختۀ دکتر حسین فاطمی یا دکتر محمّد مصدّق می دانند در حالیکه پیگیری بحث های مربوط به نفت در مجلس، نشان می دهد که سال ها پیشتر، ساعد مراغه ای سیاست «تحریم مذاکرات نفت» را آغاز کرده بود و سپس در همین زمان، غلامحسین رحیمیان (نمایندۀ قوچان) طرح «الغای قرارداد نفت جنوب» را به مجلس پیشنهاد کرد و از مصدّق نیز تقاضا نمود تا آنرا امضاء کند، ولی مصدّق از امضاء و تائید این طرح قانونی، خودداری کرده بود. (متینی، صص 158-159، به نقل از: کی استوان، ج 1، ص 222-223). حسین مکّی ضمن اینکه خود، نریمان و حسین فاطمی را مبتکر این طرح می داند، تأکید می کند که « دکتر مصدّق آخرین کسی بود که امضای خود را پای پیشنهاد نهاد». (متینی، ص 228، به نقل از: موحّد، ج 1، ص 118)
از طرف دیگر: دکتر مصدّق در ملاقات با شاه و در پاسخ تلگراف تشویق و تائید او تأکید کرد که: «شاه، سهم بزرگی در موفقیّت های دولت (در امر ملّی کردن صنعت نفت) داشته است و نام او در تاریخ خواهد ماند ... هر موفقیّتی درهر جا و هر مورد تحصیل شده، مرهون توجّهات و عنایات ذات اقدس ملوکانه است که همه وقت، دولت را تقویت و رهبری فرموده اند». (متینی، صص 265 و 293، به نقل از: مصدّق، ص 366؛ موحّد، ج 1، ص 456)
با این مقدمات، باید پذیرفت که در مجلس پانزدهم و شانزدهم، کسانی مانند حسین مکّی، دکتر بقائی، حائری زاده، عبدالقدیر آزاد، دکتر شایگان، نریمان، دکتر فاطمی، آیت الله کاشانی به رهبری دکتر مصدّق در تحقّق این هدف بزرگ ملّی تلاش کرده اند و حتّی نطق مفصّل سید حسن تقی زاده (وزیر دارائی رضاشاه) مبنی بر وجود عُنف و عدم اختیار در امضای قرارداد 1312/1933 و در نتیجه: بی اعتبار دانستن «قرارداد دارسی»، بارها، مورد استناد دکتر مصدّق و یارانش در محاکم بین المللی قرار گرفته بود. (4)
ادامه دارد
پانویس ها: